چهره زرتشت در شاهنامه فردوسی

به شاه جــــــــهان گفت پیغمبرم تو را سوی یزدان همی رهبرم


بیـــــــاموز آیین دیـــن بـــــهی بـــی دین نه خوب است شاهنشهی

ز ایران و ز ترک و ز تازیان....................نژادی پدید آید اندر میان

بنا به شهادت شاهنامه ظهور زردشت و آیین او در قلمرو ایران زمین در عهد پادشاهی گوشتاسب صورت پذیرفت. زردشت خود به دربار آمد و پیغمبری خویش را در حضور شاه کشور رسما اعلام داشت
زردشت پیمبر با دست خود در آتشکده مهر برزین درخت سروی کشت و بر تن آن نوشت که گوشتاسپ دین بهی را بپذیرفت. این نوشته در ذات خود گواهینامه و یادگاری از عهد قبول آیین زردشتی و سایه دست پیمبر بود.

اشاره حکیم فردوسی هم در این خصوص شاهد صادق است:
نبشتش بر این زاد سرو سهی که پذیرفت گوشتاسپ دینی بهی

گــــوا کرد مر ســـرو آزاد را چنیـــــن گســــتراند خرد داد را



پادشاه کشور رسما اهل دربار٬ ‌بزرگان و کل مقربان دیگر را دعوت نمود که سرو کاشمر این درخت مقدس به دست خود کشته و پرورده ایی پیمبر را ببیند٬ ‌رسم و راه او را پیش بگیرند و بدین بهی بگروند و ترک پرستش بت های چینی نمایند.

فردوسی در شاهنامه این لحظه را از زبان شاه چنین به قلم آورده است:


بگیرید یک سر ره زردهشـــت به سوی بت چین برارید پشت....



ســــــــوی گنبد آذر آرید روی به فرمان پیغمبر راست گـــوی






چو چندی سر آمد بر این روزگار خجسته شد آن اختــــر شهریـــار


<H5 dir=rtl>به شاه جـــهان گفت زردشت پیر که در دین ما این نباشد حوژیـــر


که تو باژ بدهی به سالار چیـــــن نه اندر خود آید به آیین و دیــــن



نباشم بر این نیز همداستـــــــــان که شاهان ما در گهی باستـــــــان



به ترکان ندادست کس باژوســـاو به ایران نبودش همه توش و تاو



پـذیرفت گوشتاسپ گفتار نیــــز نفرمایــــــمش دادن از باژچیـــــــز



گرفتند از او ســر به سر دین اوی جهان پر شد از راه و آیین وی


از مصرع آخر پیداست که این دین زود انتشار یافته کشور را فراگرفته است

پیــامد یکــی مرد مردم فریـــــب تو را دل پر از بیم کــرد و نهـــیب



سخن گفت از دوزخ و از بهشت به دلت اندرون تخم زفتی بکشـت



تــو او را پـذیـرفتـی و دیـنش را بیـــاراستـی راه و آئینـــــــش را



با سعی و کوشش اسفندیار و یاران او در این کشور ها و دیگر محلات باقی مانده دین زرتشتی پذیرفته و بت ها سوزانده شد
به روم و به هندوستان بربگشت ز دریا و تاریـکی انـدر گذشـــت

گزارش همی کرد اسفندیار به فرمان یزدان و پروردگار


چو آگـــه شــدند از نکو دیـن اوی گـرفتند از او راه و آئیــــن اوی



مـرایـن دیـن بـه را بیــــاراستنــد از این دین گذارش هم خواستند



بتـــــان از ســــرگاه مـی سوختنـد بــــجای بــت آتـــش بـرفروختند


</H5>


جهـــان ویژه کردم به فر خــدای به کشــور پراکنده ســـایه همــــای


کســی را نیــز از کسـی بیـم نــه به گیتـی کسـی بی زر و سیم و نـه


فـروزنده گیتـی بـه سـان بهشـت جهـان گشته آباد و بر جـای کشـت


سواران جـهان را همی داشتنــد بـه ورزی گـران ورز می کاشتنــد


بـر ایـن بـرگردیـد چنـدی جهــان بـه گیتـی بـدی بـود انـدر جهـــــان



چو بخت عرب بر عجم چیره شد...............همی بخت ساسانیان تیره شد

پر آمد ز شاهان جهان را قفیز [پیمانه]...............نهان شد ز رو گشت پیدا پشیز

همان زشت شد خوب، شد خوب زشت...............شده راه دوزخ پدید از بهشت

دگرگونه شد چرخ گردون بچهر..................ز آزادگان پاک ببرید مهر

به ایرانیان زار و گریان شدم.....................ز ساسانیان نیز بریان شدم

دریغ آن سر و تاج و اورنگ و تخت...............دریغ آن بزرگی و آن فرّ و بخت

کزین پس شکست آید از تازیان...................ستاره نگردد مگر بر زیان

چو با تخت، منبر برابر شود......................همه نام بوبکر و عمّر شود

تبه گردد این رنجهای دراز...............نشیبی دراز است پیشش فراز

نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر................ز اختر همه تازیان راست بهر

ز پیمان بگردند وز راستی....................گرامی شود کژّی و کاستی

رباید همی این از آن، آن ازین......................ز نفرین ندانند بازآفرین

نهانی بتر زآشکارا شود.....................دل مردمان سنگ خارا شود

شود بنده بی هنر شهریار..................نژاد و بزرگی نیاید به کار

به گیتی نماند کسی را وفا....................روان و زبانها شود پر جفا

ز ایران و ز ترک و ز تازیان....................نژادی پدید آید اندر میان

نه دهقان، همه ترک و تازی بود.................سخنها به کردار بازی بود

نه جشن و نه رامش، نه گوهر نه نام...............به کوشش ز هرگونه سازند دام


( فردوسی بزرگ )


منبع: www.2x.blogfa.com