نام شعر: اوستا

شاعر: سحر

و آن هنگام
که نگاه اوستایی تو
دلکش ترین گات ها را برایم می سرود
شراره ی عشق
وحشی تر از همیشه
در آتشکده ی چشمانم ، زبانه می کشید .
آه ای زرآتشت من !
دیرگاهیست که اوستای نگاهت را بر من نگشوده ای
و اینک بنگر
آتشکده ای را که شراره های ظلمتش
سر به آسمان نهاده است .
و گزیری نیست جز خاموشی
تا آن زمان که تو از دور دست ها به دیدارم بیایی
و تنها با سروده ای
جرقّه ای دیگر ، به خاکستر سرد نگاهم سپار ی